RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ | يــــاهـو
اوقات شرعي

به سوی حقیقت

نقدي بر سريال يوسف پيامبر (پنجشنبه 12/10/1387 ساعت 2:29 صبح)


اين نوشته نقد کوتاهي است براسامي شخصيتهاي داستان سريال يوسف
پيامبر(ع)



نقد من در مورد شيوه استفاده از نامهاي
مصري و قرآني(عربي) هست که متاسفانه در سريال حضرت
يوسف رعايت نشده همانطور که در اوايل فيلم يوسف پيامبر با نام يوسف(قرآني و تاريخي)خود وارد داستان شد و در ادامه داستان و ورود
او به مصر و رفتن به قصر عزيز مصر که در آنجا نام يوزارسيف(اگه درست نوشته باشم) را
بر وي گذاشتند تا با جايگاه جديد او سازگاري داشته باشد ولي کارگردان غافل از اينکه
اسم زليخا هم مثل يوسف اسم قرآني (عربي) اوست و اسم
مصري او به نقل از تواريخ و تفاسير داعيل يا راعيل بوده است که بايد در فيلم هم به اين نام اشاره
اي مي شد (و فراتر از اينکه بايد با اين نام اسم برده مي شد و به مخاطب اين نکته
توجه داده مي شد تا با اين نکته تاريخي همگام شود) تا آهنگ نامگذاري در داستان به بيراهه
نرود





 و اينکه زليخا نام يوزارسيف را بر يوسف بگذارد در
حاليکه که نام خويش زليخا(عربي) بوده 
اسم زليخا يا اين شيوه نامگذاري سازگاري ندارد .
در حاليکه 
نام ريان بن وليد عمليقي که همان امن هوتب يا(اپوفس؛
فرعون معاصر حضرت يوسف
ـ عليه السلام - جاي بحث دارد)بوده و در فيلم به همان اسم (امن هوتب و نه
ريان بن وليد) نام برده مي شود يا پوطيفار(فوطيفار) که معروف به عزيز مصر
يا اطفير بوده و به همان نام مصري در فيلم ياد شده و با اين وجود بهتر مي بود به اين نکته توجه بيشتري
مي شد.



اينم سند نوشته ام که در بيشتر تفاسير به
اين نکته اشاره شده ، چطور نويسنده (يا نويسندگان)محترم به اين نکته توجه نداشته جاي
بسي تعجب است (و امرأته تسمّى في کتب العرب
(زَلِيخا)- بفتح
الزاي و کسر اللام و قصر آخره
- و سماها اليهود (راعيل):التحرير و التنوير،
ج‏12، ص: 43



 و همچنين در جاي ديگر آمده که راعيل يا داعيل اسم
زليخا بوده و زليخا لقب ايشان بوده که حداقلش
اين بود که به اين موضوع در اثناي فيلم اشاره مي شد



و با و جود چنين اسنادي اين نکته بر ما
روشن مي شود که اسم مصري زليخا (زليخا) نبوده که با کشف اين موضوع جا براي تحقيق
بيشتر براي پي بردن به اين نکته ظريف بر نويسنده واجب مي شده که اميدوارم در
فيلمهاي تاريخي و قرآن اي که در آينده ساخته مي شود به اين نکات توجه خاصي شود
انشاءالله



لينک  مصاحبه سايت الف با فرج ا... سلحشور: http://alef.ir/content/view/36485



  • کلمات کليدي : يوسف
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • پاسخ به يکي از کاربران کلوب(چرا خدا همه انسانهارو هدايت نميکنه؟ (سه‏شنبه 10/10/1387 ساعت 7:55 عصر)

    چرا گاهي آدماي خيلي گناهکار هدايت ميشن ولي خيليا نميشن؟ چرا خدا بعضيارو هدايت ميکنه؟ مگه وقتي بدنيا ميايم همه مون يکسان و پاک نيستيم؟  


    لينک سوال http://www.cloob.com/answer/question/show/questionid/49931/curpage/2
     من جواب شما رو از چند نقطه نظر مورد تحليل و بررسي قرار مي دهم اميدوارم که بتونم پاسخ شما رو در بين نوشته هايم داده باشم


    1-اگه از درسهاي ديني راهنمائي و دبيرستان چيزي در خاطرتون باشه بايد به اين دو جمله برخورد کرده باشيد
    که ما دو نوع هدايت داريم(فَهُوَ يَهْدِينِ - شعرا 78) هدايت تکويني --- و هدايت تشريعي
    خداوند تکوينا(هستايش)همه موجودات رو هدايت کرده چه انسان و چه غير انسان و اين هدايت شامل همه موجودات مي شود هدايت عمومى تکوينى: همان هدايتى است که خداوند در طبيعت تمام موجودات اعم از جماد، نبات و حيوان به وديعت نهاده است که اين موجودات طبعا و يا به اختيار خويش به سوى کمال و ترقى در سير و حرکتند و اين نيروى کمال بخش و سير به سوى کمال را خداوند از روز اول در نهاد تمام موجودات نهاده است.
    ملاحظه مى‏کنيد که نباتات چگونه به رشد و نمو، رهبرى شده و به سوى اين کمال ره مى‏سپارند و در اين مسير به سمتى حرکت مى‏کنند که مانعى در آن وجود ندارد و باز حيوانات از هدايت تکوينى برخوردار گرديده و طبعا موجوداتى را که مزاحم و موذى آن‏هاست، از موجودات غير موذى و غير مزاحم تميز و تشخيص مى‏دهند، مثلا موش از گربه فرار مى‏کند ولى از گوسفندان فرار نمى‏کند و مورچگان و زنبوران عسل تکوينا به تشکيل اجتماع، حکومت، خانه‏سازى و آماده ساختن وسايل زندگى، هدايت شده‏اند و در اثر همين هدايت تکوينى است که اطفال در اولين روزهاى تولد به پستان مادر راه يافته، به تغذيه و شير خوردن رهبرى شده‏اند.
    در اين آيه شريفه که خداوند از زبان موسى (ع) نقل مى‏کند، به همان مرحله از هدايت «تکوينى» اشاره شده است:
    قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى‏ کُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏. «1»و نوع دوم از هدايت که بحث ما مربوط به همين قسم هست هدايت تشريعي است
    که خداوند شامل افراد و گروهاي خاصي مي کند


    هدايت عمومى تشريعى: همان هدايتى است که خداوند تمام افراد بشر را به وسيله ارسال پيامبران و فرستادن کتاب‏هاى آسمانى هدايت‏شان نموده و به تمام انسان‏ها اتمام حجت فرموده است که به آن‏ها عقل و نيروى تشخيص حق و باطل داده، سپس پيامبرانى فرستاده است تا آيات خدا را براى آنان بخوانند و قوانين و احکام الهى را در ميان آنان اجرا کنند و رسالت آنان را به معجزاتى مقرون ساخته و با براهينى توأم گردانيده است تا دليل صدق گفتار و مؤيد ادعاى آنان گردد. عده‏اى از هدايت عمومى بهره‏بردارى نموده و عده ديگر راه ضلالت را پيش گرفته‏اند و همان هدايت تشريعى را، آيه ذيل بيان مى‏کند:
    إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً. «2»
    ما راه را به او نشان داديم، خواه شاکر باشد يا ناسپاس.
    هدايت خصوصى: يک نوع هدايت تکوينى و عنايت ربانى است که خداوند متعال به مقتضاى حکمتش اين نوع هدايت را به بعضى از بندگانش اختصاص مى‏دهد که براى آنان مقدمات نيل به کمال و وصول به مقصود را آماده و مهيا مى‏سازد و اگر خداوند توجه خاصى به آنان نمى‏نمود و وسايل کمال و شايستگى براى آنان مهيا نمى‏کرد و بالأخره از انحراف و شقاوت محفوظشان نمى‏داشت، قطعا در ضلالت و گمراهى واقع مى‏شدند.
    اين الطاف خاص، عنايات و توجهات مخصوص ربانى را هدايت خصوصى مى‏نامند که در آيات زيادى به آن اشاره گرديده است. اينک نمونه‏اى از آن آيات:
    فَرِيقاً هَدى‏ وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ. «3»
    گروهى را هدايت نموده و گروه ديگر [که شايستگى نداشته‏اند] گمراهى بر آنان مسلّم شده است.
    قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِينَ. «4»
    بگو دليل رسا [و قاطع‏] براى خدا است و اگر او بخواهد همه شما را [به اجبار] هدايت مى‏کند!


    لَيْسَ عَلَيْکَ هُداهُمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ. «1»
    هدايت آنان [به طور اجبار] بر تو نيست ولى خداوند هر که را بخواهد [و شايسته بداند] هدايت مى‏کند.
    إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. «2»
    حقا که خداوند ستمگران را راهنمايى نمى‏کند.
    وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ. «3»
    خداوند کسى را که بخواهد به راه راست، هدايت مى‏فرمايد.
    إِنَّکَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ. «4»
    تو آن کسى را که بخواهى و دوستش دارى، نمى‏توانى هدايت کنى ولى خداوند هر کس را که بخواهد، هدايت مى‏کند.
    وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا. «5»
    آنان را که در راه ما کوشش و مجاهدت کنند حتما به راه‏هاى خويش رهبرى مى‏کنيم.
    فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَکِيمُ. «6»
    خداوند کسى را که بخواهد گمراه و کسى را که بخواهد هدايت مى‏کند، اوست پيروز دانا.
    از همه اين آيات و آيات ديگرى که در اين زمينه آمده است، چنين به دست مى‏آيد که عنايات و توجهات خاص پروردگار به گروه معينى اختصاص دارد، نه به همه مردم که آن عنايات خاص را هدايت خصوصى مى‏نامند.

    خب حالا به سوال شما مي رسيم چرا خداوند اين هدايت را شامل افراد خاصي مي کند؟
    چون کساني که هدايت تکويني(هدايت تکوينى عبارت از اعطاء عقل است که مميّز خير و شرّ و نفع و ضرر و سعادت و شقاوت و سود و زيان و حسن و قبح است و در حقيقت رسول و پيغمبر باطن ميباشد ) از طرف خداوند شده اند و با نور آن چراغ هدايت مسير خويش را يافته و در جهت پيشرفت و تکامل معنوي و مادي خويش حرکت مي کنند بدين خاطر خداوند هدايت تشريعي(هدايت تشريعى عبارت از ارسال رسل و انزال کتب و جعل احکام است که خداوند انسان را بوسيله آنها بجميع منافع دنيوى و اخروى دلالت ميکند و از مضار نشأتين او را آگاه ميسازد، و اگر انسان بهدايت آنان مهتدى گرديد و قابليّت وصول بنعم اخروى را که عبارت از تکميل نفس و تحصيل معارف و ملکات فاضله و اخلاق پسنديده است واجد شد البته بسعادت دنيا و آخرت و فيوضات غير متناهى حق نائل خواهد شد) خود را هم شامل آنها مي کند
    ادامه مطلب...


  • کلمات کليدي : هدايت در قرآن
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • داستان هاروت و ماروت (قسمت سوم) (يکشنبه 8/10/1387 ساعت 1:45 صبح)

    پس اينکه خداى تعالى ميفرمايد: (و اتبعوا) منظورش آن يهوديانى است که بعد از حضرت سليمان بودند، و آنچه را شيطانها در عهد سليمان و عليه سلطنت او از سحر بکار مى‏بردند، نسل بنسل ارث برده، و هم چنان در بين مردم بکار ميبردند و بنا بر اين معناى کلمه (تتلوا) (جعل و تکذيب) شد دليلش هم اين است که با حرف (على) متعدى شده، و دليل بر اينکه مراد از شيطانها طائفه‏اى از جن است، اين است که ميدانيم اين طائفه در تحت سيطره سليمان قرار گرفته، و شکنجه ميشدند، و آن جناب بوسيله شکنجه آنها را از شر و فساد باز ميداشته، چون در آيه: (وَ مِنَ                        ترجمه الميزان، ج‏1، ص: 355


     الشَّياطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ، وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذلِکَ، وَ کُنَّا لَهُمْ حافِظِينَ)


     «1» فرموده: بعضى از شيطانها برايش غواصى مى‏کرده‏اند، و بغير آن اعمالى ديگر انجام ميدادند، و ما بدين وسيله آنها را حفظ مى‏کرديم، که از آن بر مى‏آيد مراد به شيطانها جن است و منظور از بکار گيرى آنها حفظ آنها بوده: و نيز در آيه: (فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ، ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ «2» همين که جنازه سليمان بعد از شکسته شدن عصايش بزمين افتاد، آن وقت جن فهميد که اگر علمى بغيب مى‏داشت، مى‏فهميد سليمان مدتهاست از دنيا رفته، در اين همه مدت زير شکنجه او نمى‏ماند، و اين همه خوارى نميکشيد، که از آن فهميده مى‏شود قوم جن در تحت شکنجه سليمان ع بودند.


     (وَ ما کَفَرَ سُلَيْمانُ) يعنى در حالى که سليمان خودش سحر نميکرد، تا کافر شده باشد، و لکن اين شيطانها بودند که کافر شدند در حالى که مردم را گمراه نموده، سحر بايشان ياد مى‏دادند.


     (وَ ما أُنْزِلَ) الخ، يعنى يهوديان پيروى کردند، و دنبال گرفتند آن سحرى را که شيطانها در ملک سليمان جعل مى‏کردند، و نيز آن سحرى را که خدا از راه الهام بدو ملک بابل يعنى هاروت و ماروت نازل کرده بود، در حالى که آن بندگان خدا به احدى سحر ياد نميدادند، مگر بعد از آنکه وى را زنهار مى‏دادند، از اينکه سحر خود را اعمال کنند، و مى‏گفتند: ما وسيله فتنه و آزمايش شما هستيم، خدا ميخواهد شما را بوسيله ما و سحرى که تعليمتان ميدهيم امتحان کند پس زنهار مبادا با بکار بستن آن کافر شويد.


     (فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما) ولى يهود از آن دو ملک يعنى هاروت و ماروت تنها آن سحرى را مى‏آموختند، که با بکار بردنش، و با تاثيرى که دارد، بين زن و شوهرها جدايى بيندازند.


     (وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ) اين جمله دفع آن توهمى است که به ذهن هر کسى مى‏دود، و آن اين است که مگر ساحران ميتوانند با سحر خود امر صنع و تکوين را بر هم زده، از تقدير الهى پيشى گرفته، امر خدا را باطل سازند؟ در جواب و دفع اين توهم مى‏فرمايد: نه، خود سحر از قدر خداست، و بهمين جهت اثر نمى‏کند مگر باذن خدا، پس ساحران نمى‏توانند خدا را بستوه بياورند.


    و اگر اين جمله را جلوتر از جمله: (وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ) الخ، آورد براى اين بود که جمله مورد بحث يعنى (فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما) بتنهايى تاثير سحر را مى‏رساند، و براى اينکه دنبالش بفرمايد تاثير سحر هم باذن خداست، و در نتيجه آن توهم را که گفتيم دفع کند، کافى بود، و


    __________________________________________________


    1- سوره انبياء 82


    2- سوره سبأ 14


                            ترجمه الميزان، ج‏1، ص: 356


    ديگر احتياج نبود که جمله بعدى را هم قبل از دفع آن توهم بياورد.


     (وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ، ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ) اين معنا را که هر که در پى سحر و ساحرى باشد، در آخرت بهره‏اى ندارد، هم بعقل خود دريافتند، چون هر عاقلى ميفهمد که شوم‏ترين منابع فساد در اجتماع بشرى سحر است، و هم از کلام موسى که در زمان فرعون فرموده بود: (وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى‏، ساحر هر وقت سحر کند رستگار نيست) «1».


     (وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا يَعْلَمُونَ) يعنى ساحران با علم به اينکه سحر برايشان شر و براى آخرتشان مايه مفسده است، در عين حال عالم باين معنا نبودند، چون بعلم خود عمل نکردند، پس هم عالم بودند و هم نبودند، براى اينکه وقتى علم، حامل خود را به سوى راه راست هدايت نکند، علم نيست، بلکه ضلالت و جهل است، هم چنان که خداى تعالى فرموده (أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ، هيچ ديده‏اى کسانى را که هواى نفس خود را معبود خود گيرند، و خداى تعالى ايشان را با داشتن علم گمراه کرده باشد؟) «2» پس اين طائفه از يهود نيز که با علم گمراهند، جا دارد کسى از خدا برايشان آرزوى علم و هدايت کند.


     (وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا) الخ، يعنى اگر اين طائفه از يهود بجاى اينکه دنبال اساطير و خرافات شيطانها را بگيرند، دنبال ايمان و تقوى را مى‏گرفتند. برايشان بهتر بود، و اين تعبير خود دليل بر اينست که کفرى که از ناحيه سحر مى‏آيد، کفر در مرحله عمل است، مانند ترک زکات، نه کفر در مرتبه اعتقاد، چه اگر کفر در مرحله اعتقاد بود جا داشت بفرمايد: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا) الخ، و خلاصه تنها ايمان را ذکر مى‏کرد و ديگر تقوى را اضافه نمى‏فرمود، پس از اينجا مى‏فهميم که يهود در مرحله اعتقاد ايمان داشته‏اند، و لکن از آنجايى که در مرحله عمل تقوى نداشته و رعايت محارم خدا را نمى‏کرده‏اند، اعتنايى بايمانشان نشده، و از کافرين محسوب شده‏اند.


     (لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ کانُوا يَعْلَمُونَ) يعنى مثوبت و منافعى که نزد خدا است، بهتر از آن مثوبت و منافعى است که ايشان از سحر ميخواهند، و از کفر ميجويند، (دقت فرمائيد)



  • کلمات کليدي : ندارد
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • داستان هاروت و ماروت (قسمت دوم) (يکشنبه 8/10/1387 ساعت 1:43 صبح)

     [تفسير آيه از نظر ما(علامه طباطبائي)]


    اين بود اختلافات مفسرين، و اما آنچه خود ما بايد بگوئيم اين است که آيه شريفه- البته با رعايت سياقى که دارد- ميخواهد يکى ديگر از خصائص يهود را بيان کند و آن متداول شدن سحر در بين آنان است، و اينکه يهود اين عمل خود را مستند به يک و يا دو قصه مى‏دانند، که ميانه خودشان معروف بوده، و در آن دو قصه پاى سليمان پيغمبر و دو ملک بنام هاروت و ماروت در ميان بوده است.


    پس بنا بر اين کلام عطف است بر صورتى که ايشان از قصه نامبرده در ذهن داشته‏اند، و ميخواهد آن صورت را تخطئه کند، و بفرمايد جريان آن طور نيست که شما از قصه در نظر داريد، آرى يهود بطورى که قرآن کريم از اين طائفه خبر داده، مردمى هستند اهل تحريف، و دست اندازى در معارف و حقايق، نه خودشان و نه احدى از مردم نميتوانند در داستانهاى تاريخى بنقل يهود اعتماد کنند. چون هيچ پروايى از تحريف مطالب ندارند، و اين رسم و عادت ديرينه يهود است، که در معارف دينى در هر لحظه بسوى سخنى و عملى منحرف ميشوند، که با منافعشان سازگارتر باشد، و ظاهر جملات آيه بر صدق اين معنا کافى است.ادامه مطلب...


  • کلمات کليدي : ندارد
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • داستان هاروت و ماروت (قسمت اول) (يکشنبه 8/10/1387 ساعت 1:36 صبح)

    تَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطِينُ عَلى‏ مُلْکِ سُلَيْمانَ وَ ما کَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لکِنَّ الشَّياطِينَ کَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَکَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَکْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا يَعْلَمُونَ (102) وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ لَوْ کانُوا يَعْلَمُونَ (103)


    ترجمه آيات‏


    يهوديان آنچه را که شيطانها بنادرست بسلطنت سليمان نسبت ميدادند پيروى کردند در حالى که سليمان با سحر، آن سلطنت را بدست نياورده و کافر نشده بود و لکن شيطانها بودند که کافر شدند و سحر را بمردم ياد ميدادند، و نيز يهوديان آنچه را که برد و فرشته بابل، هاروت و ماروت نازل شده بود بنادرستى پيروى مى‏کردند                        ترجمه الميزان، ج‏1، ص: 351


     چون آنها با حدى سحر تعليم نميدادند مگر بعد از آنکه زنهار ميدادند که ما فتنه و آزمايشيم مبادا اين علم را در موارد نامشروع بکار بندى و کافر شوى ولى يهوديان از آن دو نيز چيزها را از اين علم گرفتند که با آن ميانه زن و شوهرها را بهم مى‏زدند، هر چند که جز باذن خدا بکسى ضرر نمى‏زدند ولى اين بود که از آن دو چيزهايى آموختند که مايه ضررشان بود و سودى برايشان نداشت با اينکه ميدانستند کسى که خريدار اينگونه سحر باشد آخرتى ندارد و چه بد بهايى بود که خود را در قبال آن فروختند، اگر ميدانستند 102.ادامه مطلب...


  • کلمات کليدي : هاروت و ماروت
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • ذهبى نيز کتاب طبرى را در غدير نقل کرده (سه‏شنبه 26/9/1387 ساعت 3:7 عصر)
     «ذهبى نيز کتاب طبرى را در غدير نقل کرده»
    و علّامه شمس الدين ابو عبد اللَّه محمد بن أحمد بن عثمان بن قايماز الترکمانى الدمشقى الذهبى بتأليف کردن محمد بن جرير طبرى کتابى مفرد در طرق حديث غدير اعتراف فرموده، و باظهار وقوف و اطلاع خود بر آن کتاب و مدهوش گرديدن بملاحظه کثرت طرق حديث شريف کسر ظهر منکرين نصّاب نموده.
    چنانکه محمد بن اسماعيل در (روضه نديّه) شرح تحفه علويّه گفته:
    قال الحافظ الذهبى في تذکرة الحفاظ في ترجمة محمد ابن جرير الطبرى من کنت مولاه: ألف محمد بن جرير فيه کتابا قال الذهبى: وقفت عليه فاندهشت لکثرة طرقه انتهى [2].
    «ابن کثير نيز کتاب طبرى را در غدير نقل کرده»
    و اسماعيل بن عمر بن کثير بن ضوء بن کثير الشافعى که نموذج فضائل و محامد و مناقب و مفاخر او را در ما بعد انشاء اللَّه تعالى خواهى شنيد در (تاريخ)
    __________________________________________________
    [1] الطرائف ص 38
    [2] الروضة الندية ص 57 ط الدهلى‏
    عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار، ج‏1، ص: 126
    خود در ذکر محمد بن جرير طبرى على ما نقل گفته:
    انى رأيت کتابا جمع فيه احاديث غدير خم في مجلدين ضخمين و کتابا جمع فيه طرق حديث الطير [1].

  • کلمات کليدي : تاريخ
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • طبرى حديث غدير را از 75 طريق ياد کرده (سه‏شنبه 26/9/1387 ساعت 3:4 عصر)

    «ابن جرير طبرى حديث غدير را از 75 طريق ياد کرده»
    و ابو جعفر محمد بن جرير بن يزيد الطبرى که از اکابر محدّثين، و ائمه مجتهدين اهل سنّت است نيز در طرق حديث غدير تصنيف کرده چنانکه صاحب (عمده) طاب ثراه فرموده:
    و قد ذکر محمد بن جرير الطبرى صاحب التاريخ خبر يوم الغدير من خمسة و سبعين طريقا، و أفرد له کتابا سماه کتاب الولاية انتهى [1].
    «
    سيد ابن طاوس کتاب طبرى را در غدير نقل کرده»
    و جناب سيد على بن طاوس قدس اللَّه روحه و أجزل عليه فتوحه در (اقبال بصالح الاعمال) فرموده:
    و من ذلک ما رواه محمد بن جرير الطبرى صاحب التاريخ الکبير صنفه، و سماه کتاب الرد على الحرقوصية، روى فيه حديث يوم الغدير و ما نص النبى عليه السلام على على بالولاية
    ---------------------------------------------------------------------
    [1]
    عمده ص 45 الفصل الرابع عشر في ذکر يوم غدير خم



  • کلمات کليدي : تاريخ
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • شرح احوال طبرى درباره مذهب او (سه‏شنبه 26/9/1387 ساعت 3:2 عصر)
     

    شرح احوال طبرى درباره مذهب او چنين مينويسد:
    «...
    ولى در پيش من شبهه بزرگى است درباره مذهب ابو جعفر طبرى بلکه بودن او از اهل مذهب حق (يعنى شيعه) نزد من رجحان دارد بدلايل ذيل:
    اول- طبرى از شهرى بوده است که مردمان آنجا از قديم معروف بتشيع بوده‏اند و درين مذهب کمال تصلب و تعصب داشته‏اند بويژه در زمان پادشاهان آل بويه.
    دوم: اقدام وى بتأليف کتابى درباره حديث «غدير خم» در صورتى که عموم اهل سنت و مخصوصاً متعصبان اين طايفه بهيچوجه راضى بنوشتن اينگونه کتب نيستند.
    سوم: پيروى نکردن طبرى در فروع از هيچيک از مذاهب چهارگانه اهل سنت که تمام سنيان پيرو يکى از آن مذاهب ميباشند و غير از طبرى هيچکس را از اهل سنت سراغ نداريم که پيرو يکى از مذاهب چهارگانه نباشد. با اين وصف هيچگونه دليل و باعثى براى اين امور وجود ندارد مگر اينکه بگوييم که طبرى هر چند بظاهر از نظر رعايت جانب خلفاء و بزرگان دولت که همگى مذهب اهل تسنن داشتند، تظاهر بمذهب اهل سنت داشته است ولى در باطن از پيروان مذهب تشيع بوده است ...» [1]
    -----------------------------------------------------------------------
    [1]
    روضات الجنات چاپ تهران



  • کلمات کليدي : ندارد
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • مختصري از احوال ابن جرير طبري (سه‏شنبه 26/9/1387 ساعت 3:0 عصر)

    محمد بن جرير طبرى
    محمد بن جرير طبرى نويسنده تاريخ الرسل و الامم و الملوک در سال 224 ه . ق در آمل يکى از شهرهاى سرزمين طبرستان - مازندران فعلى - متولد شد. از اين رو وى را در انتساب به محل تولدش «طبرى» مى‏گويند.
    طبرى براى کسب علم به شهرهاى رى، بغداد، بصره، واسط، کوفه، شام و مصر سفر کرد و سر انجام در بغداد استقرار يافت و تا پايان عمر همانجا زيست. وفات وى در سال 310 ه . ق در سن 84 سالگى در بغداد روى داد.
    طبرى در علوم رايج آن زمان همچون فقه، حديث، تفسير و تاريخ تبحر داشت، مهمترين جنبه شخصيت طبرى در حياتش، بعد فقهى او بود. او بنيانگذار مذهب فقهى خاصى بود که پيروانى نيز تا يک قرن پس از خود داشت. ابن نديم او را در زمره فقيهان (نه مورخان) آورده است، البته در گذر زمان جنبه فقهى طبرى فراموش شده و از کتب عمده فقهى وى بجز اختلاف الفقهاء و نيز کتاب حديثى-فقهى تهذيب الآثار اثرى بر جاى نمانده است.
    طبرى از نظر مذهبى سنى بوده ولى تعصب شديد نداشته است (عثمانى مذهب نبوده است)، او اساسا بعنوان يک سنى معتدل روايات فضائل اهل بيت (ع) را قبول داشته، گو اينکه در اواخر عمر تمايلى نيز از وى به تشيع بروز کرده است.در آن دوران که در بغداد درگيرى اصلى ميان حنابله و شيعيان بوده طبرى نيز با حنابله درگير شده است. او احمد بن حنبل را فقيه نمى دانست و به آراء او در مسائل فقهى اعتنا نمى کرد. به همين دليل در کتاب «اختلاف الفقهاء» آراء و اقوال او را در کنار ديگر فقيهان نياورده است.
    وى مخالف با عقيده حنبليان در «تشبيه» و «تجسيم» بود و بر سر در منزل خود نوشته بود:
    (
    س‏سبحان من ليس له انيس‏جو لا له فى عرشه جليس‏س


     



  • کلمات کليدي : تاريخ
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • (واقعه غدير خم)2 (سه‏شنبه 26/9/1387 ساعت 1:31 صبح)

    بايد دانست که جحفه منزلگاهى است که راه‏هاى متعدد (راه اهل مدينه و مصر و عراق) از آنجا منشعب و جدا ميشود .. و ورود پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و همراهان به آن نقطه در روز پنجشنبه هجدهم ذيحجه تحقق يافت «2»


    امين وحى الهى آيه فوق الذکر را آورد و از طرف خداوند آنحضرت را امر کرد که على عليه السّلام را بولايت و امامت معرفي و منصوب فرمايد و آنچه درباره پيروى از او و اطاعت اوامر او از جانب خدا بر خلق واجب آمده بهمگان ابلاغ فرمايد. در اين هنگام آنها که از آنمکان گذشته بودند بامر پيغمبر بازگشتند و آنها هم که در دنبال قافله بودند رسيدند و در همانجا متوقف شدند. در اين سرزمين درختان کهن و انبوه و سايه گستر وجود داشت که پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله قدغن فرمود کسى زير درختان پنجگانه که بهم پيوسته بودند فرود نيايد و خار و خاشاک آنجا را برطرف سازند. وقت ظهر حرارت هوا شدّت يافت بطوريکه مردم قسمتى از رداى خود را بر سر و قسمتى را زير پا افکندند و براى آسايش پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله چادرى تهيه و روى درخت افکندند تا سايه کاملى براى پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله فراهم گشت. اذان ظهر گفته شد و آنحضرت در زير آندرختان نماز ظهر را با همه همراهان ادا فرمود. پس از فراغ از نماز در ميان گروه حاضرين «3» بر محل مرتفعى که از جهاز شتران ترتيب داده بودند قرار گرفت «4» و آغاز خطبه فرمود و با صداى بلند همگان را متوجه ساخت و چنين فرمود:


    حمد و ستايش مخصوص ذات خدا است. يارى از او ميخواهيم و باو ايمان داريم‏


    و توکّل ما باو است و از بديهاى خود و اعمال ناروا باو پناه ميبريم. گمراهان را جز او راهنمائى نيست و آنکس را که او راهنمائى فرموده گمراه کننده نخواهد بود.ادامه مطلب...


  • کلمات کليدي : ندارد
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • (واقعه غدير خم)1 (سه‏شنبه 26/9/1387 ساعت 1:22 صبح)

    (واقعه غدير خم)


    رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در دهمين سال هجرت، زيارت خانه خدا (کعبه) را با اجتماع مسلمين آهنک فرمود. و در ميان قبايل مختلفه و طوائف اطراف بر حسب امر آنحضرت اعلان شد، و در نتيجه گروه عظيمى بمدينه آمدند تا در انجام اين تکليف الهى (اداى مناسک حج بيت اللّه) از آنحضرت پيروى و تعليمات آنحضرت را فرا گيرند.


    اين تنها حجّى بود که پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله بعد از مهاجرت بمدينه انجام داد، نه پيش از آن و نه بعد از آن ديگر اين عمل از طرف آنحضرت وقوع نيافته و اين حج را باسامى متعدد در تاريخ ثبت نموده‏اند، از قبيل: حجة الوداع- حجة الاسلام- حجة البلاغ- حجة الکمال- حجة التمام «1[i]».


    در اين موقع رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله غسل و تدهين فرمود و فقط با دو جامه ساده (احرام) که يکى را بکمر بست و آنديگر را بدوش افکند روز شنبه بيست چهارم يا بيست پنجم ذيقعدة الحرام بقصد حج پياده از مدينه خارج شد و تمامى زنان و اهل حرم خود را نيز در هودج‏ها قرار داد، و با همه اهل البيت خود و باتفاق تمام مهاجرين و انصار و قبايل عرب و گروه عظيمى از خلق حرکت فرمود «[ii]2».


    اتفاقا در اين هنگام بيمارى آبله- يا حصبه- در ميان مردم شيوع يافته بود و همين عارضه موجب گرديد که بسيارى از مردم از عزيمت و شرکت در اين سفر باز


     ماندند مع الوصف گروه بيشمارى با آنحضرت حرکت نمودند که تعداد آنها به يکصد و چهارده هزار و يکصد و بيست تا يکصد و بيست و چهار هزار و بيشتر ثبت شده است.ادامه مطلب...


  • کلمات کليدي : غدير
  • نويسنده: مهدي

  • نظرات ديگران ( )

  • (اهميّت «غدير خم» در تاريخ)2 (سه‏شنبه 26/9/1387 ساعت 1:21 صبح)

    نام مورّخ/ تاريخ فوت او/ نام کتاب او


    1- بلاذرى/ 279 هجرى/ انساب الاشراف‏


    2- ابن قتيبه/ 276 «المعارف» و «الامامة و السياسه»


    3- طبرى/ 310 هجرى/ کتابى در خصوص اينموضوع نوشته‏


    4- ابن زولاق ليثى مصرى 278 هجرى/ در تأليف خود


    5- خطيب بغدادى 463 هجرى در تاريخ خود


    6- ابن عبد البرّ 464 هجرى الاستيعاب‏


    7- شهرستانى 548 هجرى الملل و النحل‏


    8- ابن عساکر 571 هجرى تاريخ شام‏